دلم میخواد برم تنهای تنها یه جای بلند بشینم و به هیچی فکر نکنم!! هیچی! انقد مغزم شلوغه و هی صدای تصادف فکرام با هم توی گوشم میپیچند که برای یه کم تمرکز یهو باید چندتا پلک بزنم تا بفهمم موقعیتم کجاس و دورم چه خبره.. هنگم.. هنگ! ![]()

روزت مبارک فرشتهی زندگیم..![]()

دقیقا قیافهم شبیه کاراکتره شده بود..
تقصیرتونیست
سرانگشتهایتازحافظهموهایمپاکنمیشود!
پ.ن: خواب شاعر تلخ نیست! / شاعر: فاطمه صادقمنش
مثل ذوق خریدن کتابه گیلاسی اونم با امضای خودش بدون حضورش برام جالب بود که چندتا کتاب امضا شده برای دوستانی که نرسیده بودن دوشنبه باشن کنار گذاشته بوده.. بالاخره یه یادگاریه ارزشمنده.. من دوست دارم نویسنده کتاب برام چند خط یادگاری بنویسه.. یا صحنه خیلی وحشتناکی که جلوی غرفههای دانشگاهی بین گ شتار شاد و چندتا دختر پیش اومد، دختر بیگناهی که به خاطر اعتراض به ماشینی که از پشت یهو زده بود بهش جیغ زده بود و وقتی برگشته بود دیده بود ون محترم گ شتار شاد ه و به طرز وحشتناکی کشیدنش توی ماشین و زد و خوردی که دیدیم و مردمی که با هو هو گفتن و دوره کردن کشیدنش بیرون و فراریش دادن برام تکون دهنده بود خیلی ترسناک و تاسفبار بود.. یا اون خاکانداز بیل مانندی که آقای نارنجیپوش محکم وسط سالن نمایشگاه کوبوند توی مخ اینجانب
و همه خندیدن اما منه بیچاره هنوز سرم درد میکه.. دیگه ناخودآگاه دیدن نویسنده جوان یه کتاب شعری که خریده بودم وسط یه غرفه دیگه و کلی خوش و بش کردن، و سر زدن به غرفههای پسرداییهای دوقلوم که هیچ شباهتی به هم ندارند
و البته قضاوت ابلهانهی یه پسر که بلند بلند جلوی غرفهی کتابهای حسین پناهی عزیز داد میزد: " این یارو خودش رو کشت بشه صادق هدایت دید نمیتونه آخه صادق پدر ادبیات بود و این اصلا حالیش نبود! " میدونم باید یه چیزی بهش میگفتم اما بیارزشتر از این بود که به جز یه نگاه از نوعی که به یه تیکه نجاست میکنی بیشتر بهش توجه کنی، واقعا متاسفم..
از همه تاسفبارتر نبودن نشر چ شمه و حرص خوردن برای نبودن کتاب درست و حسابی!! باورم نمیشد انقد محتویات کتابها سمت خرافات رفته باشه!.. نمایشگاه پر بود از کتابهای تعبیر خواب و جفنگیات وابسته به اون..
من که دیشب جز خوابه اون دختری که کتک خورده بود و قیافه اون خانومه که به حمیده برای حجاب گیر داد چیزی ندیدم و البته پادردی تا صبح همراهیم کرد!!!..
ممنونم