تبليغاتX
دونه‌های‌برف دوست‌داشتنی من
" دونه‌های برف "

جایی‌ست، شاید برای ثبت ِ دانه‌هایی از بودن‌م..




دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
524/ در دسترس نیستم!
دارم سعی میکنم به هیچی فکر نکنم.. برای معدود زمان‌های زندگی کاملن خصوصی‌م صدای اسپیکر رو خیلی بلند کردم و زدم روی رندم مدیاپلیر و وحشتناک دارم به هیچی(!) فکر میکنم..!!! اه تف به این مغز من! همه ذره ذره‌های زندگی با جزئیات داره مرور میشه البته با سرعت فرانور!.. یهو یاد حرف اون روز حمیده افتادم که درمورد درس بیوشیمی دعوام میکرد: " تو خنگ نیستی وقتی انقد با دقت و با انرژی حافظه‌ت کار میکنه و برای من از فلان نقاشی و یا فلان عکس حرف میزنی و بعد از چند سال جزئیات‌ش یادته پس اگه الان بهانه نیاری و ک ون گ شادت رو جمع کنی بشینی پای درس موفق میشی!!" واقعن میخواستم از ته دل داد بزنم و در جوابش بگم مغزم هنگه دختر!! هنگ.. یهو مغزم سکوت شد، کات خورد، رفت به اون روزی که بابا داشت برای درس علوم کلاس چهارم بدن انسان رو با روده و معده و قلب برام طراحی میکرد و با لذت توی سکوت تحسین‌ش میکردم.. ای وای.. زندگی زود میگذره، زودتر از زود.. یاده حرف همیشگی مامان افتادم که میگه: " بهار تلاش کن برای زندگیت، دیگه بیست و چند سالگیت نمیاد مامانم، برو هرکاری که میخوای انجام بده و شاد باش.."

دلم میخواد برم تنهای تنها یه جای بلند بشینم و به هیچی فکر نکنم!! هیچی! انقد مغزم شلوغه و هی صدای تصادف فکرام با هم توی گوشم میپیچند که برای یه کم تمرکز یهو باید چندتا پلک بزنم تا بفهمم موقعیتم کجاس و دورم چه خبره.. هنگم.. هنگ!

[+] بهار + ه 18:5 « یومیه »
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
523/ مادر+م
از وقتی یادمه همیشه آرزوم بوده اقتدار تو رو داشته باشم.. همیشه دلم میخواسته همه جوره مثل تو باشم و همه جا سربلند و موفق باشم.. خیلی دوست دارم مامان.. خیلی.. انقدر دوست دارم که شاید باورش برات سخت باشه، کاش بتونم یه روز همه چی رو برات جبران کنم.. لیاقتت بهترین‌هاست.. برای همه چی ازت ممنونم..

روزت مبارک فرشته‌ی زندگیم..

 

[+] بهار + ه 7:2 « شخصی »
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
522/ اندکی خوابم آرزوست!
انقد دنده به دنده شدم که حالم داره به هم میخوره!! با گوجیم اومدم بلاگ گردی و تقریبا تمام وبلاگ‌هایی که دوسشون دارم و فی لتر نبودن و آپ بودن رو خوندم اما بازم فایده نداشت.. ساعت رو نگاه میکنم از دو و نیم گذشته یه کم که فکر میکنم یادم میاد که از ساعت یازده دارم زور میزنم بخوابم!!  شروع میکنم س-م-س‌های گوشیم رو مرور میکنم.. ساعت رو نگاه میکنم تقریبا چهار شده.. یهو میشینم و بلند بلند میخندم دقیقا یاده کارتون ویدیویی رو که بچگی‌هام با بابا خریده بودیم میوفتم  توش شرکت والت‌دیسنی مدل‌های خواب رو در زمان بی‌خوابی با طنز نشون داده بود مدل جغدی، خرسی، سگی، موش کور، شترمرغ و چندتا جونور دیگه! دقیقا قیافه‌م شبیه کاراکتره شده بود.. تنها تفاوتمون این بود که اون کلاه بوقی سرش بود و من با کلیبس موهام رو روی سرم بسته بودم و مثه احمقا داشتم میخندیدم!!..

 

[+] بهار + ه 15:59 « یومیه »
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391
521/ خاطره
                                                  

                                                  تقصیرتونیست

  سرانگشت‌هایت‌ازحافظه‌موهایم‌پاک‌نمی‌شود!

 

پ.ن: خواب شاعر تلخ نیست! / شاعر: فاطمه صادق‌منش

[+] بهار + ه 22:57 « شعر »
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391
520/ نم آیشگاه کتاب!
امسال نمایشگاه خیلی خلوت‌تر و بی‌محتوا تر از سال‌های پیش بود انگار هرچی میگذره قراره بدتر  هم بشه!! اما خب هر مکانی برای خودش هیجاناتی هم داره..

مثل ذوق خریدن کتابه گیلاسی اونم با امضای خودش بدون حضورش برام جالب بود که چندتا کتاب امضا شده برای دوستانی که نرسیده بودن دوشنبه باشن کنار گذاشته بوده.. بالاخره یه یادگاریه ارزشمنده.. من دوست دارم نویسنده کتاب برام چند خط یادگاری بنویسه.. یا صحنه خیلی وحشتناکی که جلوی غرفه‌های دانشگاهی بین گ شتار شاد و چندتا دختر پیش اومد، دختر بیگناهی که به خاطر اعتراض به ماشینی که از پشت یهو زده بود بهش جیغ زده بود و وقتی برگشته بود دیده بود ون محترم گ شتار شاد ه و به طرز وحشتناکی کشیدنش توی ماشین و زد و خوردی که دیدیم و مردمی که با هو هو گفتن و دوره کردن کشیدنش بیرون و فراریش دادن برام تکون دهنده بود خیلی ترسناک و تاسف‌بار بود.. یا اون خاک‌انداز بیل مانندی که آقای نارنجی‌پوش محکم وسط سالن نمایشگاه کوبوند توی مخ اینجانب و همه خندیدن اما منه بیچاره هنوز سرم درد میکه.. دیگه ناخودآگاه دیدن نویسنده جوان یه کتاب شعری که خریده بودم وسط یه غرفه دیگه و کلی خوش و بش کردن، و سر زدن به غرفه‌های پسردایی‌های دوقلوم که هیچ شباهتی به هم ندارند و البته قضاوت ابلهانه‌ی یه پسر که بلند بلند جلوی غرفه‌ی کتاب‌های حسین پناهی عزیز داد میزد: " این یارو خودش رو کشت بشه صادق هدایت دید نمیتونه آخه صادق پدر ادبیات بود و  این اصلا حالیش نبود! " میدونم باید یه چیزی بهش میگفتم اما بی‌ارزش‌تر از این بود که به جز یه نگاه از نوعی که به یه تیکه نجاست میکنی بیشتر بهش توجه کنی، واقعا متاسفم..

از همه تاسف‌بارتر نبودن نشر چ شمه و حرص خوردن برای نبودن کتاب درست و حسابی!! باورم نمیشد انقد محتویات کتاب‌ها سمت خرافات رفته باشه!.. نمایشگاه پر بود از کتاب‌های تعبیر خواب و جفنگیات وابسته به اون..

من که دیشب جز خوابه اون دختری که کتک خورده بود و قیافه اون خانومه که به حمیده برای حجاب گیر داد چیزی ندیدم و البته پادردی تا صبح همراهی‌م کرد!!!..

 

[+] بهار + ه 11:46 « یومیه »
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
519/ دکتر زهرا!
انقد خوشحال میشی وقتی به دوسته دوازده ساله ت تولدشو تبریک میگی و میبینی بعد از لیسانسش توی یه رشته‌ی دیگه به آرزوی دبیرستانی خودش رسیده و داره ترم یک‌ه پزشکی میخونه.. وای کلی ذوق مرگ میشی و براش آرزوهای بزرگ بزرگ میکنی با هم خاطرات رو دوره کردیم و یاده قیافه‌های خنده‌دارمون افتادیم!!.. (من:  دکتر زهرا:  ) وای خوشحالم برات دکتر زهرا.. خیلی خوشحال!

 

[+] بهار + ه 0:43 « یومیه »